محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

سه ماهگي عزيزتر از جون

1392/8/20 17:34
نویسنده : سحر
272 بازدید
اشتراک گذاری

بله آقا مهرسام ما بيست و هفتم مهرسه ماهه شد درحالي که فرداي اون روز يعني بيست و هشتم مهر من بيست و شش ساله شدم. خدارو شکر که تو بيست و شش سالگي يه عروسک سه ماهه دارم.اين روزها پسرمون حسابي شيطوني مي‌کنه ودل مامان و باباش رو مي‌بره. وقتي باهاش حرف مي‌زنيم شروع مي‌کنه به جواب دادن وتا جايي که توان داره از خودش صدا در مياره. قربون صداش بشم من .جديداً با ديدن غريبه‌ها اول يه کم بغض مي‌کنه و بعد از بررسي چهره مي‌خنده و ديگه دوست مي شه. صبح‌ها وقتي بيدار مي‌شه و بهش مي‌گم سلام ماما صبحت به خير، جيغ مي‌زنه و مي‌خنده و دست و پا مي‌زنه ، اول يه کم بدنش رو ورزش و ماساژ ميدم و ميارمش از اتاق بيرون.بعد مولتيش رو ميخوره و پوشکش رو عوض ميکنم خيلي دوست داره بره بيرون و کلي دست وپا مي زنه موقع تعويض لباس،

صبح هاقبل از رفتن باباييش يک يا دو ساعتي رو تختمون بين من و هادي مي‌خوابه و وقتي بيدار مشه انقدر تکون ميخوره و زل ميزنه به صورتمون تا چشمامون رو باز کنيم بعد حسابي ذوق مي‌کنه ولي بقيه‌ي مواقع تو تخت خودش کنار تختمون مي‌خوابه.نمي‌خوام عادت کنه پيش ما بخوابه .يه جا يه مطلبي خوندم نوشته بود اگه بچه تا 16 ماهگي جدا نخوابه ديگه تا 10 سالگي نمي‌شه جداش کرد و من دوست ندارم اين طوري بشه. کلاً دوست ندارم يه بچه‌ي خيلي وابسته و حساس بزرگ کنم

 از روزي که وارد سه ماهگي شده آموزش رو به طور جدي شروع کردم. هر روز دی وی دی هاش رو مي‌بينه کلي هم علاقه نشون ميده

يه مدت پيش هم وقت چکاپ ماهانه‌ي مهرسام بود. دکترش ازش راضي بود و گفت همه چيز نرماله و وزنش هم خوب بود طوري که دکترش پرسيد به غير از شير مادر چيز ديگه اي هم بهش ميدين که گفتم نه

ديگه اينکه از يه مدت قبل برنامه ريزي کرده بوديم که دسته جمعي بريم به مشهد و براي هفتم آبان بليط ها رو رزرو کرديم ، به اين ترتيب مهرسام توي سه ماهگي براي اولين بار به مشهد رفت و سوار قطار شد توي قطار هم پسر خوبي بود ، ساعت 7:30صبح هشتم آبان هم که دقيقآ 100 روزگي مهرسام بود مشهد بوديم . ینج روزي که اونجا بوديم هوا تقريبآ سرد بود شب ها موقع بيرون رفتن کاپشن تن مهرسام ميکردم و بيرون هم همش داخل آغوشي تو بقل هادي بود ، صبح ها هم براي نماز صبح من هتل ميموندم پيش بچه ها و بابا و بقيه ميرفتن حرم ،يه شب هم تولد عزيزترين داداش دنيا، داداش جلال رو دور هم يه جشن کوچولو گرفتيم. اميدوارم هميشه تنش سلامت باشه.خلاصه که کلي بهمون خوش گذشت .چند روز بعد از برگشتمون ماه محرم بود جمعه هفدهم آبان مراسم شيرخوارگان حسيني توي مصلي امام برگذار ميشد و تصميم گرفتم که مهرسامم ببرم و صبحش لباس هاش رو پوشونديم و ای که چقدر بهش میومد و قبل از رفتن به دانشگاه بابا مارو رسوند واینجوری  توي مراسم شرکت کرديملبخند 

 عکس هايي هم که براي سه ماهگي انداخته بوديم رو از آتليه گرفتيم که دوتارو میذارم

عکس محرمی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)